منوچهر خان حكيم
257
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
هلاك زنان فاحشهاند و قطع نظر از حلال و همسر خود كرده باشند . آن تيرچوب كه مردى به اين سر و آن سر او مىنشست ، اشاره بر آن است جمعى كه طرف دنيا دارند ، طرف آخرت از دست ايشان بدر رود ، و هركه طرف آخرت دارد ، دنيا ندارد . آن مردى كه پشتهء هيمه جمع كرده و هرچند سعى مىكرد كه بردارد نمىتوانست و باز هيمه مىآورد بالاى او مىنهاد ، اشاره بر آن است كه بندگان عاصى از بس كه گناه كردهاند ، نامهء اعمال خود را سياه كردهاند و باز گناه كنند . اسكندر از استماع اين خبر بسيار خرّم شد و روى بر خاك ماليد و تضرّع بسيار كرد . باز سروشى به گوش او رسيد كه : اى خسرو هفت كشور ! از مطالب دنيوى و اخروى تو را برآورديم و تو هميشه مظفّر و منصور باشى . اسكندر گوش بر استماع آن كلام داده بود كه كمرش خودبهخود گشوده شد و كمندى كه عقل در قياس آن كمربند حيران بود و نمىتوانست فهميد كه او از چه چيز است بر كمر او بسته شد . باز ندايى آمد كه : اى شهريار ! كمر تو را بستيم و سرافرازت كرديم و بر جميع پادشاهان روى زمين هيچكس را در پادشاهى بر تو مسلّط نگردانيديم ، اما عدلوداد را شعار خود ساز و فارغ باش . از اين مژده شوق و ذوقى در دل اسكندر به هم رسيد كه گفتى ملك عالم را در بسته به وى دادند . پس شروع به گريه كرد و گفت كه : از اين مژده خرّم شدم ، اما چه چاره سازم كه در اين بيابان سرگشته و سرگردانم و از اردوى خود دور افتادهام و خبرى ندارم . آوازى به گوش وى آمد كه بر مركب سوار شو به طرف دست راست برو كه بر فراز پشتهاى خواهى رسيد . چون بر بالاى پشته بر آيى ، لشكر خود را خواهى ديد كه ايشان در تفحّص تواند . اسكندر از جاى برخاسته بر مركب سوار شد و از طرف دست راست روان شد . چون قدرى رفت بر بالاى پشتهاى برآمد ، آواز طبل و كرنا به گوش وى رسيد و نظر كرد لشكر خود را ديد و نعرهاى از جگر بركشيد كه سالاران او را ديدند ، به جانب او مركب تاختند . امّا ارسطو نظر بر جمال او كرد ، فروزنده شوكتى ديد گفت : اى شهريار ! طرفه حالى از بشرهء شما مشاهده مىكنم ، بفرماييد كه در اين غيب شدن چه ديدى ؟ پادشاه عالى جاه زبان گشود ، آنچه ديده و شنيده از براى ارسطو و سالاران نقل كرد . ياران شاد و